عمارت سرخ

·

Published 8/16/2026
6views
cover image

# فصل اول: وصیت

آن روز صبح، وقتی توی ماشین نشسته بودم و به عمارت قدیمی نزدیک می‌شدیم، فکر نمی‌کردم که قرار است زندگی‌ام از این هم بدتر شود.

باران می‌بارید. نه آن باران تند و توفانی که آدم را مجبور کند بماند خانه. باران نم نم، سرد و خسته‌کننده. درست مثل سه سال پیش که برای آخرین بار پدرم را دیدم.

وکیل، آقای پارک، توی دفترش منتظرمان بود. همه برادرها آمده بودند. حتی آنهایی که مثل من، سالها بود پا به این شهر نگذاشته بودند.

توی راهروی دفتر وکالت، صدای کفش‌هایم روی سنگفرش سفید می‌پیچید. بوی کاغذ کهنه و چای می‌آمد. من مانتوی خیسم را در نیاوردم. سردم بود. یا شاید فقط می‌خواستم زودتر تمام شود.

درِ اتاق جلسه نیمه باز بود. صدای حرف زدن برادرها را می‌شنیدم. هوسوپ داشت چیزی می‌گفت، صدای خنده‌اش مصنوعی به نظر می‌رسید. جین حرفش را قطع کرد.

وارد شدم.

نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به دیوار دوختم. به قاب‌های طلایی، به ساعت دیواری قدیمی، به هر چیزی غیر از صورت‌هایی که منتظرم بودند.

«جونگکوک.»

صدای نامجوم بود. آرام، سنگین، مثل همیشه. بلند شدم و او را در آغوش گرفتم. بعد جین، یونگی، هوسوپ، جیمین. همه بودند.

همه به جز یک نفر.

نمی‌خواستم نگاه کنم. به خودم گفتم نباید نگاه کنم. ولی گردنم بی‌اختیار چرخید.

توی گوشه اتاق، کنار پنجره، پشت به همه، کسی ایستاده بود. شانه‌های پهن، موهای مشکی، دست‌های توی جیب کت تیره. حتی بدون دیدن صورتش، می‌شناختمش.

تهیونگ.

دلم شروع کرد به تپیدن. تند. عصبانی. مثل همیشه وقتی به او فکر می‌کردم.

«همه حاضرند؟» صدای آقای پارک از پشت میز بلند شد. وکیل ما، مردی هفتاد ساله با کت و شلوار همیشه اتوکشیده و عینک طلایی. صورتش رنگ پریده بود. می‌گفتند مریض است. حالا با چشم خودم می‌دیدم.

تهیونگ از پنجره دور شد. آمد و روی صندلی نشست. دقیقاً روبه‌روی من. انگار که عمداً مرا اذیت کند.

نگاهش نکردم. به جای آن، به دست‌هایم خیره شدم. ناخن‌هایم را کوتاه گرفته بودم. همیشه وقتی عصبی می‌شوم، کاری می‌کنم با دست‌هایم.

«وصیت‌نامه پدرتان را چند ماه پیش به من سپرد.» آقای پارک عینکش را جابه‌جا کرد. «گفت فقط وقتی مطمئن شدم که وقتش رسیده، آن را بخوانم.»

نامجو خم شد جلو. «یعنی چی وقتش رسیده؟»

«یعنی وقتی من داشتم می‌مردم.»

سکوت سنگینی افتاد توی اتاق. یونگی پرسید: «شما مریضید؟»

«سرطان.» آقای پارک لبخند زد. لبخندی که بیشتر شبیه خستگی بود. «دکترها می‌گویند سه، چهار ماه بیشتر وقت ندارم. من هم گفتم حالا وقتش است.»

کاغذها را باز کرد. برگه‌های زرد رنگ، با خط پدرم. همان خط آشنا که سالها بود ندیده بودم.

«من، کیم جیهوان، پدر هفت پسر...»

حرف‌های معمولی. حرف‌هایی که پدرهای ثروتمند موقع مردن می‌زنند. ارث، سهم، اموال. هیچ کدام برایم مهم نبود.

تا رسید به بخش آخر.

«و اما در مورد پسرانم، کیم تهیونگ و جونگکوک.»

نگاهم ناخواسته پرید بالا. تهیونگ هم همان لحظه نگاهم کرد. چشم‌هایش تیره بود. عمیق. خالی از هر احساسی.

آقای پارک ادامه داد: «پدرتان شرط خاصی گذاشته. برای دریافت سهم اصلی ارث، تهیونگ و جونگکوک باید سه ماه در عمارت خانوادگی زندگی کنند. با هم.»

«چی؟»

صدای خودم بود. بلندتر از چیزی که می‌خواستم.

جین گفت: «آقای پارک، این...»

«شرط پدرتان است. نه من. من فقط می‌خوانم.»

کاغذ را برگرداند. خواند: «پسرانم باید در اتاق‌های مجاور عمارت اقامت کنند. هر روز همدیگر را ببینند. با هم غذا بخورند. سه ماه کامل.»

هوسوپ پرسید: «یعنی اگر این کار را نکنند چی؟»

«سهمشان از ارث به خیریه داده می‌شود. و نه فقط سهم آنها. پدرتان گفته اگر یکی از این دو شرط را قبول نکند، سهم همه برادرها به خیریه می‌رود.»

اتاق داغ شد. همه همزمان حرف می‌زدند. یونگی می‌گفت این دیوانگی است. جیمین می‌گفت شاید دلیل دارد. نامجو ساکت بود و به من نگاه می‌کرد.

من اما فقط به یک نفر نگاه می‌کردم.

تهیونگ.

هنوز همان طور نشسته بود. بی‌حرکت. صورتش مثل یک نقاشی بود. زیبا و بی‌احساس.

«من نمی‌کنم.»

همه ساکت شدند.

حرفم را تکرار کردم: «من با او زندگی نمی‌کنم. نه سه ماه، نه سه روز.»

«جونگکوک...» جیمین دستش را گذاشت روی شانه‌ام.

تکانش دادم. «نه. تو نمی‌دانی. هیچ کدامتان نمی‌دانید چطور من را ترک کرد. چطور...»

نمی‌توانستم ادامه دهم. حرف توی گلویم گیر کرد.

و بعد، صدایی که سالها نشنیده بودم.

«من هم نمی‌خواهم.»

تهیونگ بلند شد. دست‌هایش را گذاشت روی میز. به آقای پارک نگاه کرد، نه به من. «راه دیگری نیست؟»

وکیل سرش را تکان داد. «نه.»

«پس مجبورم.»

نگاهم خیره ماند روی او. «مجبوری؟ تو که همیشه فرار می‌کنی. چرا حالا می‌مانی؟»

تهیونگ برای اولین بار مستقیم نگاهم کرد. چشم‌هایش هیچ چیز نمی‌گفت. مثل یک دیوار سنگی.

«چون پدرم این را خواسته.»

«پدرت؟» خنده‌ام تلخ بود. «تو که موقع مرگش هم نبودی. تو که سه سال پیش ناپدید شدی. حالا می‌خواهی بگویی به حرف پدرت احترام می‌گذاری؟»

«جونگکوک، بس است.» نامجو دست مرا گرفت.

کشیدم بیرون. «نه، بگذار حرفش را بزند. بگو تهیونگ. بگو چرا رفتی. بگو چرا من را تنها گذاشتی.»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط ایستاد و نگاهم کرد. با همان چشم‌های خالی. همان صورتی که هیچ دردی را نشان نمی‌داد.

و من، با تمام وجودم از او متنفر بودم.

آقای پارک سرفه کرد. «بچه‌ها، لطفاً... من می‌دانم این شرایط سخت است. اما پدرتان حتماً دلیلی داشته.»

«چه دلیلی؟» صدایم شکست. نمی‌خواستم جلوی همه گریه کنم. «او می‌خواهد ما را عذاب بدهد. حتی بعد از مرگش.»

جین آمد کنارم. «جونگکوک، بیا اول فکر کنیم. شاید...»

«نه.» سرم را تکان دادم. «من می‌روم. اما نه برای ارث. نه برای پدرم.»

نگاهم را دوختم به تهیونگ.

«من می‌روم تا به او نشان دهم که ازش نمی‌ترسم. و تا بفهمم چرا من را ترک کرد.»

تهیونگ پلک زد.

برای یک ثانیه، چیزی توی چشم‌هایش دیدم. چیزی شبیه درد. شبیه ترس.

اما زودتر از آن که بتوانم مطمئن شوم، نگاهش را برگرداند.

«فردا صبح.» صدایش آرام بود. «ساعت هشت. عمارت.»

و بدون اینکه نگاه کند، از اتاق بیرون رفت.

من ماندم و برادرها و سکوت سنگین اتاق.

دستم را مشت کردم. ناخن‌هایم توی کف دستم فرو رفت. دردم می‌آمد. اما خوب بود. یادم می‌آورد که زنده‌ام.

یادم می‌آورد که نفرت هنوز توی رگ‌هایم جاری است.

و فردا، باید سه ماه با کسی زندگی کنم که آرزو می‌کنم کاش هرگز ندیده بودمش.



6views

Comments

Sign in to join the conversation.

No comments yet. Be the first to share your thoughts.

Disclaimer

This is a work of fiction, assisted by artificial intelligence. Any names or characters, businesses or places, events or incidents, are fictitious. Any resemblance to actual persons, living or dead, or actual events is purely coincidental.

Content Removal Policy

  • Users may report content that may be illegal or violates our Standards.
  • All reported complaints will be reviewed and resolved within seven business days.
  • Review Process: Our team will assess the reported content against our guidelines.
  • Appeals: If you disagree with a decision, you may appeal within 14 days of notification.
  • Potential outcomes include: content removal, account warning, or no action if no violation is found.

To report content, email us at [email protected]