Share
نفرین عمارت زرشکی
·
Published 8/16/2026
# نفرین عمارت زرشکی
## فصل اول: وصیت
خورشید غروب کرده بود و سایههای بلند درختان کهنسال روی دیوارهای سنگی دفتر وکالت میرقصیدند. من کنار پنجره ایستاده بودم و به خیابان خالی نگاه میکردم. صدای تیکتاک ساعت دیواری مثل ضربان قلب بیمار در اتاق میپیچید.
هفت نفر بودیم. هفت پسر. هفت وارث.
پدرم سه روز پیش مرده بود. مردی که تمام عمر سعی کردم از او متنفر باشم، اما حالا که رفته بود، چیزی جز یک حفره خالی در سینهام حس نمیکردم.
«آقای جون؟»
صدای وکیل بود. پیرمردی به نام آقای هاشمی که از بچگیام میشناختمش. صورتش زرد و لاغر شده بود. سرطان. دکترها بهش سه ماه بیشتر عمر نداده بودند.
«بله؟»
«بفرمایید بنشینید. همه منتظر شما هستند.»
نگاهم را از پنجره گرفتم و برگشتم. شش برادرم روی صندلیهای چرمی بزرگ نشسته بودند. نمامی، جین، یونگی، هوسوک، جیمین و...
و تائهیونگ.
نفس در سینهام حبس شد.
چهار سال بود ندیده بودمش. چهار سال از آن شب لعنتی که توی صورتم نگاه کرد و گفت: «دیگه نمیخوام ببینمت. هیچ وقت.»
موهاش بلندتر شده بود. صورتش لاغرتر. حلقههای تیره زیر چشمهاش عمیقتر. اما چشمهاش... هنوز همون چشمها بودن. تیره و عمیق و پر از چیزهایی که هیچ وقت نخوندمشون.
نگاهش با من برخورد کرد. یک لحظه. دو لحظه.
بعد صورتش رو برگردوند.
انگار که من اصلاً وجود نداشتم.
انگار که چهار سال پیش اون شب رو با هم زندگی نکرده بودیم. انگار که اون همه سال دوستی و اعتماد و... لعنت.
«جونگ کوک جان، بشین دیگه.»
نمای بزرگترین برادر بود. صداش آرام بود اما یه جور نگرانی توش بود. نگرانی همیشگی. نگرانی از اینکه مبادا خانواده از هم بپاشه.
نشستم روی صندلی. فاصلهم با تائهیونگ سه نفر بود. سه صندلی. چهار سال. هزار تا سوال بیجواب.
آقای هاشمی عطسه کرد. دستمال کاغذی رو از جیبش درآورد و پیشونی عرقکردهش رو پاک کرد.
«خب. همه حاضرید. میدونم که این روزها برای همه شما سخت بوده. پدرتان...»
«بیا مستقیم بریم سر اصل مطلب.»
یونگی بود. دستهاش رو توی جیب کتش فرو کرده بود و به صندلی تکیه داده بود. همیشه این شکلی بود. بیحوصله. مستقیم. بدون هیچ حاشیهای.
آقای هاشمی نفس عمیقی کشید. «حق با شماست. وقت زیادی ندارم. نه شما و نه من.»
پوشهای رو از روی میز برداشت. دستهاش میلرزید. پوشه رو باز کرد و کاغذهایی رو بیرون آورد که زرد شده بودن.
«وصیتنامه پدرتان. اما قبل از اینکه بخونمش، باید یه چیزی رو بدونید. این وصیتنامه با وصیتنامههای معمولی فرق داره.»
جین ابروهاش رو بالا انداخت. «چطور؟»
«پدرتان شرایط خاصی برای ارث گذاشته. شرایطی که... خب، بذارید اول بخونمش.»
سکوت در اتاق سنگین بود. صدای خشخش کاغذها توی دستهای لرزان وکیل تنها صدایی بود که شنیده میشد.
«من، کیم جیهیون، پدر هفت پسر، این وصیتنامه رو با هوشیاری کامل مینویسم. تمام داراییها، املاک، سهام و سرمایههای خانواده بین هفت پسر به صورت مساوی تقسیم میشود. به یک شرط.»
آقای هاشمی مکث کرد. نگاهش رو از روی کاغذ برداشت و به من و تائهیونگ خیره شد.
«شرط این است که تائهیونگ و جونگ کوک باید به عمارت اجدادی برگردند و دقیقاً سه ماه در آن زندگی کنند. با هم. تنها. بدون هیچ مهمان یا همراهی.»
«چی؟»
صدای خودم بود. بلندتر از چیزی که میخواستم.
«سه ماه؟ توی عمارت؟ با...»
نمیتونستم اسمش رو بگم. نگاه کردم سمت تائهیونگ. صورتش بیحرکت بود. انگار هیچی نشنیده.
«بله. سه ماه. از امروز تا سه ماه بعد. اگر این شرط رو قبول نکنید یا قبل از پایان سه ماه عمارت رو ترک کنید، تمام سهم شما دو نفر از ارث به خیریه اهدا میشه.»
هوسوک جلو کشید. «این مسخرهست. چرا پدر همچین شرطی گذاشته؟»
آقای هاشمی شونه بالا انداخت. «نگفت. فقط گفت که این شرط ضروریه. و اینکه تائهیونگ و جونگ کوک باید بدونند که...»
مکث کرد. دوباره به کاغذ نگاه کرد.
«باید بدونند که اون همیشه میدونست.»
«چی رو میدونست؟» جیمین پرسید. صداش نگران بود.
«نگفت. فقط همین رو نوشته. "آنها میدونند چه میگویم."»
همه نگاهها به من و تائهیونگ دوخته شد. من که هیچی نمیدونستم. به تائهیونگ نگاه کردم. صورتش هنوز بیحرکت بود. اما دستهاش... دستهاش رو مشت کرده بود روی زانوهاش.
«من نمیتونم.»
صدای خودم بود. بلند و محکم.
«من سه ماه با کسی که...»
نمیتونستم ادامه بدم. همه میدونستن چی میخوام بگم. همه اون شب رو به خاطر داشتند. نه جزئیاتش رو. اما نتیجهش رو. تائهیونگ من رو ترک کرد. بدون هیچ توضیحی. بدون هیچ دلیلی.
«باید بکنی.»
صدای تائهیونگ بود. اولین کلمهای که بعد از چهار سال ازش شنیدم.
همون صدا. همون لحن آرام و بیاحساس. انگار که هیچی نشده. انگار که چهار سال پیش هیچ اتفاقی نیفتاده.
برگشتم سمتش. «چی گفتی؟»
«گفتم باید بکنی. پول رو میخوای یا نه؟»
خون توی صورتم جوشید. «تو به من میگی باید چیکار کنم؟ تو که...»
«من که چی؟»
نگاهش مستقیم بود. سرد. بیرحم.
همون نگاهی که چهار سال پیش داشت. همون شبی که گفت برو و دیگه برنگرد.
«بسه.»
نمایی بلند شد. «شما دو تا میتونید بعداً با هم دعوا کنید. الان باید تصمیم بگیریم.»
یونگی پرسید: «اگه قبول نکنن چی؟»
آقای هاشمی جواب داد: «اون موقع سهم اون دو نفر به خیریه میره. بقیه شما میتونید سهم خودتون رو بگیرید. اما...»
مکث کرد.
«اما پدرتان گفت که اگه این شرط اجرا نشه، نفرین ادامه پیدا میکنه.»
سکوت.
سکوت سنگینی که میشد باهاش دیوار ساخت.
«نفرین؟» هوسوک خندید. «نفرین دیگه چیه؟ پدر که همیشه میگفت این چیزا خرافاته.»
آقای هاشمی جواب نداد. فقط پوشه رو بست و نگاهم کرد.
«تصمیم با شماست، آقای جون. با هر دوتاتون.»
تائهیونگ بلند شد. بدون اینکه نگاهم کنه، گفت: «من قبول میکنم. سه ماه. عمارت. هر چی باشه.»
بعد راه افتاد سمت در.
«صبر کن.»
صدای خودم بود. نمیدونستم چی میخوام بگم. فقط میدونستم که نمیتونم بذارم اینجوری تموم بشه.
ایستاد. پشتش به من بود.
«چرا؟ چرا چهار سال پیش...»
«اون موقع تمومش کردم. الان هم تمومش میکنم.»
در رو باز کرد و رفت.
موندم توی اتاق. با شش برادرم. با هزار تا سوال بیجواب. با نفرینی که نمیفهمیدمش.
نمایی دستش رو گذاشت روی شونهام. «جونگ کوک...»
«منم میرم.»
کلمات از دهنم بیرون میاومدن بدون اینکه فکرشون کنم.
«چی؟»
«گفتم منم میرم. سه ماه. عمارت. هر چی باشه.»
جین نگاهم کرد. «مطمئنی؟ میدونی که...»
«نه. مطمئن نیستم. اما میخوام بدونم چرا پدر این کار رو کرده. میخوام بدونم چرا اون...»
نمیتونستم اسمش رو بیارم.
«میخوام بدونم حقیقت چیه.»
آقای هاشمی لبخند زد. لبخندی غمگین و خسته.
«پدرتان میدونست که شما این رو میگویید. دقیقاً همین رو میدونست.»
کاغذ دیگهای از پوشه درآورد.
«این رو گفت بعد از خوندن وصیتنامه بهتون بدم.»
کاغذ رو گرفتم. خط پدرم بود. خطی که دیگه هیچ وقت نمیدیدمش.
*«پسرم،*
*میدونم که عصبانی هستی. میدونم که سوالات زیادی داری. اما بعضی چیزها رو نمیشه توی کاغذ نوشت. بعضی چیزها رو باید خودت ببینی.*
*عمارت منتظرته. و تائهیونگ هم منتظرته.*
*اما مواظب باش. بعضی درها رو نباید باز کرد. بعضی رازها رو نباید فهمید.*
*تا سه ماه دیگه.*»
کاغذ رو مچاله کردم و گذاشتم توی جیبم.
«کلید عمارت کجاست؟»
آقای هاشمی کلیدی بزرگ و قدیمی از کشوی میزش درآورد. آهنی. زنگزده. سنگین.
«مواظب باش، آقای جون. عمارت فقط یه خونه نیست. یه موجود زندهست.»
کلید رو گرفتم. سرد بود. سنگین. انگار که تاریخ توش جمع شده بود.
«سه ماه. از فردا شروع میشه.»
از اتاق بیرون رفتم. راهرو تاریک بود. صدای پاهای کسی از انتهای راهرو میاومد.
تائهیونگ.
ایستاده بود کنار پنجره. به شب نگاه میکرد.
عبور کردم از کنارش. بدون اینکه نگاهش کنم.
«جونگ کوک.»
ایستادم.
«از این کار خوشحال نیستم.»
نگاهش نکردم. «منم همینطور.»
«پس چرا میآیی؟»
برگشتم سمتش. توی تاریکی، صورتش رو نمیدیدم درست. فقط خط فکش رو. شونههاش رو. دستهاش رو که توی جیب کتش قفل شده بودن.
«چون میخوام بدونم چرا پدر این کار رو کرده. و چرا تو...»
مکث کردم.
«چرا تو من رو ترک کردی.»
تائهیونگ هیچی نگفت. فقط به شب خیره موند.
من راه افتادم سمت ماشین.
بارون شروع شده بود. قطرههای سرد روی صورتم میخوردن.
سه ماه.
توی عمارت.
با کسی که ازش متنفر بودم.
و با نفرینی که نمیفهمیدمش.
Disclaimer
This is a work of fiction, assisted by artificial intelligence. Any names or characters, businesses or places, events or incidents, are fictitious. Any resemblance to actual persons, living or dead, or actual events is purely coincidental.
Content Removal Policy
- Users may report content that may be illegal or violates our Standards.
- All reported complaints will be reviewed and resolved within seven business days.
- Review Process: Our team will assess the reported content against our guidelines.
- Appeals: If you disagree with a decision, you may appeal within 14 days of notification.
- Potential outcomes include: content removal, account warning, or no action if no violation is found.
To report content, email us at [email protected]