Share
Go Live
سایههای نیمهشب
·
Published 8/17/2026هوا توی ماشین سنگین بود. نه از گرمای بخاری، از چیزی که بین ما معلق بود و هیچکدام جرأت نمیکردیم اسمش را بگذاریم. دانیال دستش را روی دنده گذاشته بود، انگشتهای بلند و باریکش دور اهرم حلقه شده بودند. من به آن دست نگاه کردم. به خال کوچک روی مچش. به رگهایی که زیر پوست نازکش پیدا بودند.
«هنوزم میتونی برگردی.»
صدایش آرام بود. نه التماس، نه اصرار. فقط یک جمله که راه فرار را باز میگذاشت. انگار داشت به من میگفت این تو هستی که انتخاب میکنی، نه من.
شانههایم را بالا انداختم. «برگردم کجا؟ خونهای که شوهرم توش تلویزیون نگاه میکنه و من کنارش نشستم مثل یک مجسمه؟»
این را گفتم و بلافاصله پشیمان شدم. چون حرفم خیلی چیزها را لو میداد. ضعفم را. تنهاییام را. این که شوهرم هیچ تقصیری نداشت جز این که من دیگر او را نمیدیدم.
دانیال نگاهم کرد. چشمان قهوهای تیرهاش در نور کم خیابان برق میزدند. آن چشمها همیشه بیش از حد میدیدند. بیش از حد میفهمیدند.
«نمیخواستم...» شروع کردم.
«میدونم.» حرفم را برید. «لازم نیست توضیح بدی.»
و این دقیقا همان چیزی بود که مرا دیوانه میکرد. این که او هیچوقت توضیح نمیخواست. این که انگار همه چیز را از قبل میدانست. حتی چیزهایی که خودم هم نمیدانستم.
ماشین را توی پارکینگ هتل پارک کرد. یک هتل معمولی در شمال شهر. نه آنقدر لوکس که پولدارها بیایند، نه آنقدر کثیف که آدم احساس حقارت کند. جایی میان دو دنیا. دقیقا مثل خودمان.
لابی هتل بوی صابون ارزان و فرش کهنه میداد. مرد پشت میز پذیرش نگاهی به ما انداخت و سریع سرش را پایین انداخت. یا حوصله نداشت، یا عادت داشت. مهم نبود.
کلید اتاق را گرفتیم. عدد ۳۰۴. یک عدد بیمعنی که قرار بود خاطرهای معنیدار بسازد.
توی آسانسور کنار هم ایستادیم. فاصلهمان چند سانتیمتر بود. میتوانستم بوی کاپشن چرمیاش را حس کنم. بوی تنباکو و باران. یک عطر تلخ که یادآور پاییز بود. پاییزی که سه ماه پیش همدیگر را در دفتر کار شناخته بودیم. من منشی بخش، او نویسندهای که برای مصاحبه آمده بود. یک مصاحبه ساده که قرار بود نیم ساعت طول بکشد. سه ساعت طول کشید. و بعد از آن، دیگر هیچ چیز ساده نبود.
در اتاق باز شد. یک تخت بزرگ با ملافههای سفید. یک میز کوچک با دو لیوان و یک قوری. پردههای کرم رنگ که نور نارنجی چراغ خیابان را فیلتر میکردند. اتاقی مثل هزاران اتاق دیگر. اما برای ما، یک جهان بود.
دانیال کتش را درآورد و انداخت روی صندلی. شال گردن مشکیاش را باز کرد. موهای ژولیدهاش ریخت توی صورتش. همان حرکتی که همیشه میکرد و من دلم میخواست دست ببرم و موهایش را مرتب کنم. اما نکردم.
«چای میخوری؟» پرسید.
«نه.»
«آب؟»
«دانیال...»
ایستاد و نگاهم کرد. منتظر بود. همیشه منتظر میماند تا من حرف اول را بزنم. انگار میدانست که اگر عجله کند، من فرار میکنم.
«چرا من اینجام؟» پرسیدم. صدایم لرزید. از این سوال متنفر بودم. از این که جوابش را میدانستم اما میخواستم او بگوید.
آمد کنارم نشست. روی لبه تخت. فاصلهمان یک وجب بود. دستش را دراز کرد و یک تار مویی را که از شالم بیرون زده بود، پشت گوشم گذاشت. انگشتانش نرم بودند. سرد.
«چون میخوای بفهمی زندهای.»
جوابش مرا به لرزه انداخت. چون درست بود. چون پنج سال بود که با مردی زندگی میکردم که همه چیز را داشت. خانه، ماشین، امنیت، برنامهریزی برای بازنشستگی. اما هیچکدامش من را از خواب بیدار نمیکرد. صبح که از خواب بیدار میشدم، حس میکردم یک رباتم. مسواک میزنم، قهوه درست میکنم، کیسه نان میخرم، به او بوسه میدهم و میروم سر کار. و عصر برمیگردم و همان کارها را تکرار میکنم.
تا این که دانیال آمد. با آن چشمهای عجیبش و کلماتی که مثل تیغ بودند. اولین بار که شعری برایم خواند، گریه کردم. نه از احساسات، از وحشت. چون فهمیدم چقدر گرسنهام. چقدر سالها بود که چیزی نخورده بودم.
«میترسم.» گفتم. کلمه را بیرون انداختم مثل یک استخوان که راه گلو را بسته باشد.
«از چی؟»
«از این که فردا صبح از خواب بیدار بشم و ببینم این یک اشتباه بود. از این که ببینم تو هم مثل بقیهای. از این که...»
نگذاشت تمام کنم. دستش را گذاشت روی دست من. کف دستش گرم بود. انگشتانش دور انگشتانم حلقه شدند.
«فردا صبح مال فردا صبحه. الان، تو اینجایی. من اینجام. همین کافیه.»
و من میدانستم که این حرفها کلیشهایاند. حرفهایی که هر مردی در این موقعیت میزند. اما از دهان او، با آن لحن آرام و چشمهای عمیقش، چیزی دیگر بودند. مثل یک طلسم.
لبهایش را روی لبهایم حس کردم. نرم. اول آرام، بعد جسورتر. بوی قهوه و دارچین میداد. من چشمانم را بستم و اجازه دادم دنیا ناپدید شود. شوهرم، خانهام، تعهداتم، همه چیز. فقط من بودم و او و این لحظه.
دستهایم را دور گردنش حلقه کردم. موهایش میان انگشتانم پیچیدند. نرم و ابریشمی. دقیقا مثل تصوری که همیشه ازش داشتم.
اما توی دلم، یک جای کوچک و سرد، صدایی میگفت: «این آخرش نیست. این فقط شروع یک راهی است که تهش معلوم نیست.»
صدایش را نشنیده گرفتم.
چون برای اولین بار بعد از سالها، میخواستم زندگی کنم. حتی اگر به قیمت نابود کردن همه چیز بود.
Watch this moment
Turn the current scene into a cinematic Live Chapter — what you watch becomes the story's next part.
Disclaimer
This is a work of fiction, assisted by artificial intelligence. Any names or characters, businesses or places, events or incidents, are fictitious. Any resemblance to actual persons, living or dead, or actual events is purely coincidental.
Content Removal Policy
- Users may report content that may be illegal or violates our Standards.
- All reported complaints will be reviewed and resolved within seven business days.
- Review Process: Our team will assess the reported content against our guidelines.
- Appeals: If you disagree with a decision, you may appeal within 14 days of notification.
- Potential outcomes include: content removal, account warning, or no action if no violation is found.
To report content, email us at [email protected]