نفرین خانه سرخ

·

Published 8/16/2026
4views
cover image

# نفرین عمارت زرشکی

## فصل اول: وصیت

روز مرگ پدرم را خوب به خاطر می‌آورم. آسمان خاکستری بود و بوی باران در هوا پیچیده بود، اما هیچ‌کس گریه نکرد. ما هفت برادر بودیم که دور تخت مرده‌اش ایستاده بودیم و هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چه حسی باید داشته باشیم.

من آن روز را با مشت‌های گره‌کرده به یاد می‌آورم. نه برای پدر. برای چیز دیگری.

وکیل خانواده سه روز بعد ما را احضار کرد. پیرمردی به نام آقای جعفری، با صورت چروکیده و دست‌های لرزان. گفت سرطان دارد و شاید بیشتر از چند ماه زنده نباشد. گفت وصیت‌نامه پدر را باید همین حالا بخواند، قبل از اینکه خیلی دیر شود.

در دفترش نشسته بودیم. یک اتاق قدیمی با کمدهای چوبی تیره و پرده‌های ضخیم. بوی کاغذ کهنه و چای می‌آمد. شش برادرم دور میز نشسته بودند. من هم بودم. صندلی کنار پنجره را انتخاب کردم، جایی که نور بی‌رنگ بعدازظهر روی صورتم می‌افتاد.

و سپس او وارد شد.

تغییر نکرده بود. نه واقعاً. همان موهای مشکی، همان چشم‌هایی که همیشه انگار چیزهایی می‌بینند که بقیه نمی‌بینند. شاید کمی خسته‌تر، کمی سردتر. کت مشکی پوشیده بود، یقه پیراهنش کاملاً بسته. هیچ‌کس جز من به او نگاه نکرد.

من به او نگاه کردم.

سه سال. سه سال تمام او را ندیده بودم. آخرین باری که حرف زدیم، توی صورتم خندید و گفت: «فکر می‌کنی کسی به تو اهمیت می‌دهد؟ تو هیچ‌چیزی برای هیچ‌کس نیستی.»

بعد رفت. در را بست. و من ماندم با این سوال که چطور کسی که یک روز بهترین دوستت بود، می‌تواند فردا تبدیل به غریبه‌ای شود که ازت متنفر است.

حالا برگشته بود.

تازه‌ترین‌ها در صندلی روبه‌روی من نشست. به من نگاه نکرد. حتی یک نگاه هم نکرد. طوری رفتار کرد که انگار من هوا هستم، انگار من اصلاً وجود ندارم.

دستم را زیر میز مشت کردم. ناخن‌هایم توی کف دستم فرو رفت.

آقای جعفری سرفه کرد و کاغذها را جلوش گذاشت. عینکش را روی بینی‌اش جا به جا کرد. «آقایان،» صدایش خش‌دار بود. «پدرتان وصیت‌نامه‌ای نوشته که... غیرمعمول است.»

نام‌جون که کنار من نشسته بود، جلو خم شد. «یعنی چی؟»

«یعنی شرایطی دارد که باید انجام دهید.»

«چه شرایطی؟» این را جین گفت. صدایش آرام بود اما یک جور تنش توی آن بود.

آقای جعفری نگاهی به همه ما انداخت. نگاهش روی من ماند. یک لحظه طولانی. بعد برگشت به کاغذها.

«بند آخر وصیت‌نامه. آقای کیم دستور داده که...» مکث کرد. «تائیهیونگ و جونگکوک باید سه ماه در عمارت اجدادی زندگی کنند.»

سکوت.

بعد یک دفعه همه شروع کردند به حرف زدن. هوپ گفت: «چه؟» یونگی اخم کرد. جیمین با نگرانی به من نگاه کرد. نام‌جون دستش را روی میز زد: «این مسخره‌ست.»

من نمی‌توانستم حرف بزنم. انگار کسی گلویم را فشرده بود.

تائیهیونگ برای اولین بار نگاهش را بلند کرد. مستقیم به آقای جعفری نگاه کرد. «چرا؟»

صدایش همان بود. همان صدای آرام و عمیق که یک بار عادت داشتم هر شب بشنوم. حالا ازش متنفر بودم.

آقای جعفری شانه بالا انداخت. «وصیت‌نامه می‌گوید که شما دو نفر باید سه ماه کامل در عمارت زندگی کنید. نه یک روز کمتر. اگر این کار را نکنید، سهم بزرگی از ارث را از دست می‌دهید.»

«چه سهمی؟» پرسیدم. صدایم خشک بود.

«عمارت. زمین‌های اطرافش. و یک صندوق امانات که محتوایش را فقط بعد از سه ماه می‌توانید ببینید.»

خنده‌ام گرفت. نه از سر خوشحالی. از سر عصبانیت. «پدرم دارد از گور من را مسخره می‌کند.»

«جونگکوک،» نام‌جون با صدای آرام‌کننده گفت. «لازم نیست فوری تصمیم بگیری.»

«چرا باید تصمیم بگیرم؟» بلند شدم. صندلی‌ام عقب رفت و به دیوار خورد. «من سه سال است که این خانواده را ندیده‌ام. سه سال است که او...» انگشتم را به طرف تائیهیونگ گرفتم. «...به من اهمیت نداده. حالا پدرم می‌گوید باید سه ماه با او در یک خانه زندگی کنم؟»

تائیهیونگ به انگشت من نگاه کرد. بعد نگاهش را بالا آورد و توی چشم‌هایم زل زد.

سه سال.

سه سال تمام خواب این چشم‌ها را دیده بودم. شب‌هایی که نمی‌توانستم بخوابم و فکر می‌کردم کجاست، با کیست، آیا اصلاً به من فکر می‌کند. صبح‌هایی که از خواب بیدار می‌شدم و یک لحظه فراموش می‌کردم که او رفته، و دلم برایش تنگ می‌شد، و بعد یادم می‌آمد که او خودش رفت، خودش مرا ترک کرد، خودش گفت که برایش هیچ‌معنایی ندارم.

حالا داشت به من نگاه می‌کرد و هیچ‌چیز توی چشم‌هایش نبود. هیچ‌چیز. انگار من یک غریبه بودم. انگار هیچ‌وقت برایش مهم نبودم.

«باشد.»

یک کلمه. آرام. بدون احساس.

همه برگشتند به او.

تائیهیونگ روی صندلی‌اش عقب رفت. دست‌هایش را روی پاهایش گذاشت. «من می‌آیم. سه ماه. در عمارت.»

«تائیهیونگ،» یونگی با صدای پایین گفت. «مطمئنی؟»

«پدرم وصیت کرده. من به وصیت پدرم احترام می‌گذارم.»

نگاهش را از من گرفت. به پنجره خیره شد. انگار من دیگر وجود نداشتم.

دلم می‌خواست فریاد بزنم. دلم می‌خواست بروم جلو و یقه‌اش را بگیرم و بگویم: «به من نگاه کن. ببین چه کردی با من. ببین چقدر ازت متنفرم.»

اما نکردم.

نشستم. دست‌هایم را مشت کردم. نگاه کردم به آقای جعفری که با نگرانی به من نگاه می‌کرد.

«باشه.»

همه نگاهم کردند.

«باشه،» تکرار کردم. «سه ماه. در عمارت. با او.»

نام‌جون گفت: «جونگکوک، مجبور نیستی.»

«می‌دونم.» لبخند زدم. لبخندی که توی صورت هیچ‌کس را نگاه نکرد. «اما می‌خوام بدونم پدرم چه رازی داشته. می‌خوام بدونم چرا این وصیت رو کرده. و می‌خوام...» نگاهم را به تائیهیونگ انداختم. «...ببینم او چقدر می‌تونه تحمل کنه.»

تائیهیونگ پلک نزد. فقط به پنجره خیره ماند.

آقای جعفری نفس عمیقی کشید. «پس فردا. ساعت ده صبح. ماشینتان دم دفتر آماده است. سه ماه. نه یک روز کمتر.»

از اتاق زدم بیرون. قبل از اینکه کسی بتواند جلوی من را بگیرد.

توی راهرو ایستادم و به دیوار تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم. بوی چوب و فرش کهنه می‌آمد.

دست‌هایم می‌لرزیدند.

نه از ترس. از خشم.

سه سال. سه سال تمام فکر می‌کردم اگر دوباره او را ببینم، می‌توانم بی‌تفاوت باشم. می‌توانم طوری رفتار کنم که انگار برایم مهم نیست.

حالا فهمیدم دروغ می‌گفتم.

هنوز هم وقتی به من نگاه می‌کرد، قلبم می‌ایستاد.

هنوز هم ازش متنفر بودم.

اما یک جای عمیق، یک جایی که نمی‌خواستم بهش اعتراف کنم، یک چیز دیگر هم بود.

چیزی شبیه امید.

و از آن بیشتر از خودش می‌ترسیدم.



4views

Comments

Sign in to join the conversation.

No comments yet. Be the first to share your thoughts.

Disclaimer

This is a work of fiction, assisted by artificial intelligence. Any names or characters, businesses or places, events or incidents, are fictitious. Any resemblance to actual persons, living or dead, or actual events is purely coincidental.

Content Removal Policy

  • Users may report content that may be illegal or violates our Standards.
  • All reported complaints will be reviewed and resolved within seven business days.
  • Review Process: Our team will assess the reported content against our guidelines.
  • Appeals: If you disagree with a decision, you may appeal within 14 days of notification.
  • Potential outcomes include: content removal, account warning, or no action if no violation is found.

To report content, email us at [email protected]